|
گفتگوی عشق | ||
|
- آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همهی انسانها برابرند. (مارتین لوترکینگ) [ سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
کودکی اندیشید که خدا چه می خورد و چه می پوشد و در کجا منزل دارد؟ ندا امد: خدا غم بندگانش را می خورد ،گناهانشان را می پوشد و در قلب شکسته ی انها ساکن است. الهی به حق پیامبر رحمت(ص) انهاییکه چشمشان به درگاه توست را ناامید برمگردان الهی امین [ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٩ ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ [ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست. [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
چهل شبانه گذر کرد بر زمین بى تو چهل شبانه بى عشق، بى یقین، بى تو پس از تو پیرهن سوگوار تا به ابد چه گریه ها که ندارد در آستین بى تو مرا که چله نشینِ خرابه ها شده ام مرا که با غم هر ثانیه [ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
عارفی را پرسید:روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شادم به ان بنگرم و هر وقت هم غمگین هستم به ان نظر کنم. گفت : حک کن " می گذرد" [ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
باد می وزد ،می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی و هم اسیاب بادی. تصمیم با توست. [ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
زمستان سردی بود و کلاغ غذایی نداشت تا جوجه هایش را سیر کند، گوشت بدنش را میکند و به بچه هایش میداد، زمستان تمام شد و کلاغ مرد،اما جوجه ها نجات یافتند و گفتند : آخیش ! راحت شدیم از غذای تکراری!
.............................................................................
کاری که در برابر ماست ، هرگز به بزرگی نیرویی نیست که پشت سر ماست.
[ سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
خدایا ! دستم به آسمانت نمی رسد. اما تو که دستت به زمین می رسد " بلندم کن". [ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
باران باش! ببار و نپرس پیاله های خالی از آن کیست..... [ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٥ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
|
||