|
گفتگوی عشق | ||
|
کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت
۱:۳٩ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. نکته ها: نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت
۱:۳٧ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد این کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بیدار بود او جز یک پتو چیزی نداشت . نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت
۱:۳٤ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد و آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت
۱:۳۱ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
|
||