گفتگوی عشق

 امام کاظم (ع) می فرماید:« هرچیزی که چشمانت می بیند، در آن پندی نهفته است»
منظور امام کاظم این است که با دقت و توجه به اطراف خود بنگریم، چراکه در هر چیز حکمت یا نکته ای نهفته است که از آن می توان عبرت گرفت. هر کدام از آفریده های خداوند، به زبانی و به شکلی آدمی را متوجه الطاف بی پایان الهی می نماید.
خداوند در آیه های 190 و 191 سوره مبارکه آل عمران می فرماید: « بدرستی که در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت شب و روز ، نشانه های (روشنی) برای خردمندان است. همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه بر پهلو خوابیده اند یاد می کنند و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند و می گویند:« خدایا اینها را بیهوده و باطل نیافریده ای، تو منزه هستی. پس ما را از عذاب آتش نگهدار.»
استنباط دیگر از سخن گرانبهای امام کاظم (ع) این است که نسبت به رویداد هایی که در اطراف ما می گذرد بی توجه نباشیم. گاه تدبر در حوادث تاریخی و اجتماعی و یا سیاسی و همچنین تجزیه و تحلیل آنها، راههای روشنی را دربرابر دیدگان ما می گشاید. درنتیجه در ادامه مسیر زندگی می توان از آنها تجربه آموخت. 
تفکر در خلقت زیبای خداوند، انسان را با دنیای بیکران علم و قدرت خدا آشنا می سازد. از سوی دیگر، هدفمندی این خلقت و بیهوده نبودن آن، برای انسان روشن می شود و انسان زبان به اعتراف می گشاید که خداوند این جهان باعظمت را بیهوده و عبث نیافریده است و از خلقت آنها، هدفی متعالی را برای انسان، قرار داده است که همان تکامل آدمی است. این نکته مهمی است که انسان با تعمق در کوچکترین پدیده های آفرینش و یا عظیم ترین آنها و با مشاهده تفاوتها و گوناگونی ها، به حقیقتی بزرگ برسد و دریابد که در جهان همه چیز در جای خود نیکو است.  به طوری که کوچکترین خلل و نقصانی در این مجموعه منظم راه ندارد. این تنها انسان است که راه سرکشی و نافرمانی را درپیش می گیرد و به طبیعت و محیط پیرامون خویش آسیب وارد می سازد. درمقابل انسانهایی نیز وجود دارند که هر پدیده ای را آئینه ای از جمال خداوند می بینند. لذا به هیچ چیز و هیچ کس تعدی و تجاوز نمی کنند و همه چیز نزد آنها محترم است.
یک انسان آگاه از هر پدیده ای درس عبرت می گیرد و سعی می کند همیشه اشیاء را درارتباط با خداوند ببیند. انسان خود یکی از مظاهر شگفت انگیز آفرینش است. اگر در وجود خود بیندیشیم، به نکته های بسیار مهمی از آفرینش پی می بریم که هریک از آنها، یک مدرسه خدا شناسی است. به همین دلیل گفته اند «اگر خود را بشناسیم، حتماخدا را خواهیم شناخت.»

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

 

دلت برای کسی که دوستش داری، تنگ می شود، می خواهی هر روز، هر ساعت و هر لحظه او را ببینی.
با کسی که به او عشق می ورزی، قرار می گذاری تا او را ببینی چون دلتنگش شده ای، سعی می کنی زودتر از زمان مقرر سر قرار برسی تا او منتظر نماند، آن روز بهترین لباس ها را می پوشی؛ به قول معروف خوش تیپ می کنی.
دعوت برای قرار دیدار با کسی که دوستش داری، همیشه از جانب توست؛ بیشتر وقتها باید خواهش کنی، گاهی وقتها هم باید آنقدر اصرار کنی که این دیدار مهم و حیاتی است تا راضی شود با قید شرایطی تو را بپذیرد.
زودتر از او به سر قرار می رسی، منتظرش می مانی، به دنبال واژه های زیبا می گردی تا جمله ای خوشایند او درست کنی و لحظه دیدار به او بگویی.
از دور که او را می بینی، تپش قلبت شروع می شود، اراده قدم هایت با تو نیست، حرکت می کنی تا زودتر به او برسی، سلام کنی و جملاتی که طول روز با خود تکرار می کردی، بر زبان بیاوری؛ از دلتنگی و دوست داشتن با او سخن می گویی، از لحظه های فراق و دوری، از تنهایی و ...
آیا او به تمام حرف هایت گوش می دهد و آنها را باور می کند؟!
شروع به حرف زدن می کند؛ از دوستانش می گوید، از دانشگاه، از محل کار، از صبحانه، نهار و شام و ...
تو سراپا گوش هستی، همه حرف هایش را می شنوی تا شاید از لابه لای حرف هایش، واژه دلتنگی را پیدا کنی! اما نه!
به چشمان او خیره می شوی، نگاهش را بر می گرداند، صدایش می کنی، بر می گردد، چشمانت راست می گویند: دوستش داری.
آیا او «دوستت دارم» را باور می کند؟!
و ...
.
.
.
این حکایت عشق ما انسانهاست؛ عشق یک انسان به انسانی دیگر؛ قرار دیدار یک انسان با انسانی دیگر  و می توان گفت: حکایت عشق دو موجود ناتوان.

اما حکایت قرار با خدا
براستی حکایت عشق انسان به خدا چگونه است و چگونه با خدا قرار می گذاریم؟
هر کدام از ما انسانها به حد خویش عشق خداوند بزرگ را تجربه می کنیم و با خدا قرار می گذاریم؛ برای قرار گذاشتن با خدا نیازی به خواهش و اصرار تو نیست؛ خدا هر روز، هر ساعت و هر لحظه تو را دعوت می کند؛ خدا دلتنگ تو شده است؛ خدا می خواهد به تو بگوید دوستت دارم و ...
عجب عشقی خدا دارد
هنگامی که بانگ اذان طنین افکن می شود، خدای مهربان که بی نهایت بزرگ است، تو را که موجودی ناتوان هستی برای دیدار دعوت می کند تا به افق های متعالی پر گشایی، قلبت به تپش آید و حس ستایش و ارتباط با خدا در دلت به اوج رسد. آفریدگار بی همتا تو را که آسمان دلت تیره و ابرناک است، دعوت می کند تا با حضور در محراب عشق و نسیم خوش نماز، سبک شوی.
اگر دعوت او را بپذیری، گلهای معطر یاد خدا را در بوستان دلت رویانده ای، می توانی راه دشوار تعالی را با بال نماز و پرواز عشق بپیمایی، می توانی خود را به کانونی نزدیک کنی که در آن قلبت با زیباییها و نیکی ها انس می گیرد؛ آنگاه در قلب و روحت، حرکت و جنبشی به سوی پاکیها احساس خواهی کرد.

تا حریمش می رویم با بال پرواز نماز
تا خدا خواهم سفر کردن به اعجاز نماز
کیستم من تا بگویم: ذکر او دارم به لب
کاین زبان از اوست، ‌او خود نکته پرداز نماز

خدا هر روز پنج بار با تو قرار می گذارد، دعوت از جانب اوست، او زودتر از تو سر قرار حاضر می شود، او منتظر می ماند، او کتابی بزرگ پر از واژه های زیبا و دلنشین برای تو آماده کرده است تا لحظه دیدار بر زبان تو جاری سازد و به تو بگوید که دوستت دارد.
اگر تو بخواهی با خدا قرار بگذاری، نیازی نیست خواهش کنی، بلند صدایش کنی، بگویی خدایا کار مهم و حیاتی با تو دارم، دعوتم را بپذیر تا با تو حرف بزنم. بلکه هر لحظه و هر مکان که بخوای، در قلبت احساسش خواهی کرد و با او سخن خواهی گفت.
اما تو تنها زمانی که کشتی هایت غرق شده است، می خواهی با خدا قرار بگذاری، گاهی وقتها هم زمانی که دریا طوفانی است و کشتی تو در امواج خروشان احساس خطر می کند، خدا را صدا می کنی، باز هم دعوت ات را می پذیرد، دریا را آرام می کند، امواج به خواست او رام می شوند و کشتی تو سالم به ساحل می رسد، حال او مشتاق دیدار توست، با تو حرف ها دارد اما تو...!

کمی با خودت فکر کن
کمی با خودت فکر کن، تو که عاشق موجود ناتوانی همانند خود می شوی، دلتنگش می شوی، دوستش داری، همه لحظات می خواهی او را ببینی، با خواهش و التماس با او قرار می گذاری و ... پروردگار عالم بزرگترین، زیباترین، پاک ترین، بی همتاترین، وفادارترین معشوق هستی است، اگر عاشق او شوی، چه حالی دارد؛ او که هر لحظه تو را می خواند، دلتنگ توست، اگر عاشق اش شوی چگونه به تو عشق ورزی خواهد کرد.

با خدا قرار بگذار
بیا عاشق خدا باش و به رسم عاشقی تو با خدا قرار بگذار؛ قبل از اینکه زمان قرار فرا رسد، سر قرار حاضر باش، بهترین لباس هایت را بپوش، خود را خوش تیپ کن، عطر یادت نرود و ...
خود را برای نماز اول وقت آماده کن تا عشق و علاقه ات را به خدا نشان دهی

عشق قدسی به کف آریم ز انوار نماز
دل و جان را بسپاریم به اسرار نماز
دیدن جلوه یار و طلب وصل و لقاء
همگی هست چو در وادی پربار نماز

نماز ،‌ تجلی بندگی و عالی ترین شکل نیایش است. بازتاب عشق و محبتی است که از نهادهای پاک می تابد و سراسر وجود تو را فرا می گیرد و روح و جان تو را جلا می بخشد.
وقتی به نماز می ایستی، رایحه خوش انس با خدا را بر جان خسته ات احساس می کنی، با درخشش نور نماز، اتاق تاریک و کوچک ذهنت روشن می شود، آنگاه بغضی سنگین گلویت را می فشرد و با تمام وجود، یاد خدا در تو زنده می شود و در برابر عظمت و بزرگی اش به سجده می روی، به دامان پر مهر الهی و رحمت بی انتهای او پناه می بری تا با نیایش و انس با خدا، نهانخانه درون را به پاکی بیارایی و با یاد او، طراوات و نشاط را باز یابی.
وقتی هم از سفر نماز باز می گردی، امیدوار، با نشاط و شاداب شدی، احساس می کنی بارانی از رحمت الهی همه زنگارهای روحت را شسته است.

با نور نماز چهره را زیبا کن
دروازه قبله را به رویت وا کن
گر گم شده ای ز خویش ، خود را ای دل
در آینه نماز عشق،‌ پیدا کن

وقتی عاشق خدا شدی، تو با خدا قرار خواهی گذاشت؛ هر روز پنج نوبت اول وقت سر قرار حاضر خواهی شد تا خدای بزرگ و مهربان انتظار نکشد، نیازی هم نیست که واژه های زیبا پیدا کنی، جملات را با خود تکرار کنی تا لحظه دیدار به او بگویی.
لحظه دیدار هر چه می خواهد دلت تنگت بگو، او همه را گوش می دهد، دلتنگی هایت را باور می کند، به احساس قلبت احترام می گذارد و با تو حرف می زند؛ کتابی پر از واژه های زیبا، دلنشین و نورانی برایت باز می کند تا از دلتنگی و عشق خود با تو سخن بگوید:
«اگر کسانی که به من پشت کرده و نافرمانی کرده اند، می دانستند چه اندازه انتظار آنها را می کشم و چه مقدار مشتاق توبه و بازگشت آنها هستم، هر آینه از شدت شور و شوق نسبت به من جان می دادند و بند بند بدن آنها (بخاطر عشق به من) از هم جدا می شد.»
پس بیا عاشق خدا باش، تو با خدا قرار بگذار، نماز را عاشقانه به جای آور؛ چون گلی خوش نماز را ببو و در اقیانوس بیکرانش غور کن تا دیوار فاصله را فرو ریزی و شهد بندگی حق را بچشی.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

 

پیش از اینها فکر می کردم که خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برف کوچمی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعدو برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوقان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او مهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
بیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوست جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کارخداست
پرس وجو از کار او کاری خداست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذایش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
 تا شدی نزدیک، دورت می کند
 کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده ای خشم خدا
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 ***
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
 در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نماز ساده ای خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت: آری، خانه ای او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مادر مهربان است
دوستی را دوست، معنی می دهد
 قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچکس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم نشان دوستی ست

 ***
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خواب و خیال بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
سفره ی دل را برایش باز کنم
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مقل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل باران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

About
Blog Categories
 
Blog Custom
<-BlogCustomHtml-> <-persianstat-> rss 2.0

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

ahafez -->