گفتگوی عشق

                   

موعودا! دیرهنگامى است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره‏هاى اشتیاقت، سوخته‏ایم .باغ آرزوها به ‏شوق بهار روى ‏تو خزان ها را مى‏شمارد و چکامه‏هاى خونین شقایق را مى‏نگارد؛نرگس ها داغ هجر تو بر سینه دارند؛عروسان چمن جز به مژده جمال دلارایت ‏سر ز حجله عیش برنیارند؛اى دستت ‏دست کردگار!معراج ‏نشینى بگذار از پرده غیبت ‏به درآى و رخسار محمدى بنمای؛که خیل منتظران در فرودست وعیدهاى دنیایى، چشم بر بلنداى وعده دیدار تو دارند.اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به کوله ‏بار صبر و یقین، بر دوش مى‏کشیم و به ترنم آواى ظهور سرخوشیم؛ هر صبح و مساء، یاد طلوع تو را در سینه مى‏پرورانیم و پرتو چهره تو را در دیده نقش مى‏زنیم.اى امید بى ‏پناهان، بیا ... بیا .از ثرى تا به ثریا، دل هاى بى‏ قراران ، شیداى یک نگاهت .   از سوى ‏تا ماسوى جان هاى بى‏ پناهان، نثار قدم هایت  .   بیا و روزه ‏داران غیبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.

دلم بهانه تو را...

دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع‏» زندگى من! اى «سؤال اصلى‏» آفرینش!

«روشى‏» نمانده است که با آن «فرضیه‏» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقیق‏» مى‏توان ظهور تو را پاسخ یافت؟! «مفهوم‏» نگاه تو با کدام «ملفوظ‏» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغیر» گیسوانت، در آغوش کدام نسیم، «مفهوم‏» بی قرارى مرا منتشر خواهد نمود؟   خسته‏ام!از «بررسى متون‏»،از «سؤالات فرعى‏»،از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»، از «مقدمه‏»!بى حضور تو اى «متن‏» غایب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتیجه‏»اى مى‏توان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه‏» مى‏توان نتیجه‏اى گرفت؟

همیشه با «مفروض‏» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل کرده‏ام و زنده بودن خود را توجیه.

آن روز که نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان که «گزاره‏هاى پایه‏اى‏» فلسفه وجودى‏ام را ویران نموده‏اى!

«فصل‏» فصل عمرم، وقف «وصل‏» تو بوده است.خسته‏ام؛از این همه «فصل‏» ،  از این همه فصل،به من بگو! در کدام فصل زندگى، وصل تو دست ‏یافتنى است؟اى که با آمدنت همه فصلها وصل مى‏شوند!فصل فصل خزان زده عمر مرا نیز به ظهور سبز خود وصل بفرما!آمین!"حسن بیاتانى"

 

از راه می رسی...

تو از راه می رسی، درست هنگامی که دود ستم ها، جهان را سیه چرده و چرکین کرده باشد.

توازراه می رسی، درست هنگامی که قبیله ی قبله، قلب های خویش را بر کف دست نهاده و پیش کش راه تو نمایند.

تو از راه می رسی، درست هنگامی ک دنیا، دستش را به سوی آمدن تو دراز کرده باشد.

تو از راه می رسی، درست هنگامی که هلهله ی همه ی مشتاقان و فریاد همه ی مستضعفان، نوید آمدنت را فریاد کنند.

تو از راه می رسی، درست هنگامی که گنداب فساد و ستم و تبعیض و ناروایی، چهار سوی عالم را فرا گرفته باشد و همه ی دل ها و دیده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!   آه! که اگر می دانستم کجایی، خویشتن خویش را به ردای سبز و آسمانی ات می آویختم. از دیده، سرشک شادی می ریختم وبه هیچ روی دامانت را از دست نمی نهادم!     آری، ای مولا! اگر یک بار، تنها یک بار تو را ببینم، از شادمانی بال درمی آورم، پرواز می کنم و درهر فرصتی با خدای یگانه راز و نیاز می کنم تا مرا شایسته ی آن گرداند که همواره از فیض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم. اگر یک بار، تنها یک بار، تورا ببینم، عاجزانه از خداوند می طلبم که نعمت رویت خورشید را، حتی لحظه ای ازمن نگیرد.

 

آقا جان، عاشقانت صبورند...

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، کسى از قوم خورشید! کسى از نژاد نفس‏هاى گرم! مردم نیز منتظرند! و غرق در لحظه‏هاى انتظار، نیازشان را از لابه‏لاى نفس‏هاى حیران خود بازگو مى‏کنند. شقایق‏ها منتظرند! منتظر کسى که به فرهنگ شبنم ایمان بیاورد. کسى که آیینه‏هاى مکدر زمانه را در هم بشکند و اشک‏هاى ارغوانى‏ را از کوچه‏هاى پریشانى نجات دهد. کوچه‏ها چشم به راهند! کوچه‏ها نیز چشم به راهند! چشم به راه قدم‏هایى هستند که زخم‏هاى بى ‏رحم گمراهى را از چشمان مردم پاک کند.  کوچه‏ها منتظر چشمان باران ‏زایى هستند که با قدم‏هایش جان مردم را به شبنم اشک‏ها بشوید. جاده‏ها منتظر رهگذرى هستند که براى همیشه خواهد ماند. منتظر قدم‏هایى که تن مرده کوچه‏ها را زنده مى‏کند.

لاله‏ها منتظرند! در این عرصه انفجار بلا، مردم یاد لاله‏ها را بین کوچه‏هاى این شهر خاموش گم کرده‏اند و حتى امواج دریاى عاشق سر بر ساحل نگاه‏هایى تیره مى‏گذارند و سرود عطش را سر مى‏دهند. لاله‏ها منتظرند؛ منتظر کسى که همزاد موج‏هاى خورشیدى است. کسى از جنس ابر، پریزاد باران.

عاشقان منتظرند! عاشقان بى‏تابند، بى ‏قرارند تا هم آواز شیدایى صبح فردا باشند. اى دریا تبار، بر گونه‏هاى امت ‏ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

 

تهران ـ خبرگزاری ابنا ـ زینب شاه‌علی :
ناخودآگاه به یاد احساسات گم شده‌ام می‌افتم ... غبطه می‌خورم به تک‌تک آنچه از قلبش عبور می‌کند ؛ به تک‌تک واژه‌هایی که از ذهنش به زبانش می‌رسد ...
قدم نهادن به دشت آرام و سرسبز اسلام ، آن‌هم در روز میلاد یوسف زهرا (عج) هدیه‌ای است که نصیب هر کس نمی‌شود... اما نصیب او شده است ؛ تازه‌مسلمانی از کشور ایتالیا، که سخنانش تو را به یاد زیباترین و پاک‌ترین احساسات آدمی می‌اندازد.
نامش «مهدی سسو» است ؛ در سال 1385 در چنین روزهای قشنگی، در مجمع جهانی اهل‌بیت (ع) به اسلام مشرف شد و مکتب تشیع را برگزید. اینک او عضو هیأت مدیره و مسئول سایت "مؤسسه امام مهدی (عج)" در ایتالیاست و تلاش می‌کند دیگران را نیز در شادی نعمت هدایت خود شریک کند:


دنیایی که  همه چیز در آن زیبا خواهد بود / گفتگو با نوشیعه‌ی ایتالیایی

ابنا : علت گرایش شما به اسلام چه بود؟

سسو : من از کودکی نام امام خمینی را از جاهای مختلف می شنیدم ؛ اما همیشه در تصوراتم وی را خیلی دور از دسترس می دانستم. بعدها که بزرگ‌تر شدم به علت علاقه به شخصیت وی سعی کردم بیشتر در مورد او، شخصیتش و دینش بدانم.

شاید بتوانم بگویم که من دین اسلام را از طریق امام خمینی شناختم و سرانجام کامل‌ترین و بهترین دین را انتخاب کردم.

ابنا : شما در نیمه‌ی شعبان دو سال پیش مسلمان شدید. چرا چنین روز مبارکی را برای تشرف انتخاب کردید؟

سسو : حضرت مهدی (عج) تجسم تمام چیزهایی است که من در ذهن دارم. وی در من "امید" و "انرژی" ایجاد می‌کند. همین که من هر روز که بیدار می‌شوم به این فکر می‌کنم که شاید امام زمان ما همین امروز، همین ساعت ظهور کند در من ایجاد امید و تحرک می‌کند.

ابنا : آقای سسو ! شما وظیفه خودتان را در برابر حضرت مهدی (عج) چه می‌دانید؟

سسو : به نظر من، وظیفه‌ی همه‌ی ما در مقابل امام زمانمان این است که به وسیله شناخت اسلام و شناخت امام (عج) به کامل کردن خود بپردازیم . این مهم‌ترین کاریست که ما می‌توانیم انجام دهیم.

ابنا : اگر همین الان به شما بگویند هر چه می‌خواهید به امام زمان (عج) بگویید و وی حرف شما را می‌شنود، به ایشان چه می گوئید؟

سسو :  اگر می‌شنوند ... من از ایشان درخواست می‌کنم که در سپاهشان من را هم بپذیرند.

من آرزو دارم سپر بلای ایشان باشم. آرزوی من فدا شدن برای امام زمانمان است.

همچنین آرزوی من دیدن دنیایی بدون تاریکی و پر از عدالت است. من از ایشان این دنیای دور از بدی‌ها را خواستارم و همچنین کمک به مردم مظلوم فلسطین اشغالی.

ابنا : می‌توانید تصورتان را از دنیای پس از ظهور اماممان برای ما بیان کنید؟

سسو : د‌نیایی که یوسف زهرا در آن باشد برای من مثل این است که هر صبح، پنجره ای را باز کنم و باغی زیبا و سرسبز و خورشید درخشان و تمام زیبایی‌های دنیا را از پس آن ببینم ؛ دنیایی که در آن همه چیز زیبا خواهد بود.

ابنا : در پایان اگر ممکن است از فعالیت‌های خودتان در مؤسسه امام مهدی(عج) در ایتالیا برایمان توضیحاتی بفرمائید.

سسو : این مؤسسه فعالیت‌های خود را در دو جهت متمرکز کرده است. یکی جنبه داخلی که منحصر به اعضای مؤسسه و تمامی برادران و خواهران مسلمان است ؛ و دیگری جنبه خارجی که مربوط به غیر مسلمانان و معرفی و شناساندن اسلام به عنوان یک ثروت تمام نشدنی فرهنگی و معنوی به آنان است.

با این اهداف، مؤسسه همچنین اقدام به راه‌اندازی یک سایت رسمی به آدرس www.islamshia.org  نموده که به زبان ایتالیایی فعالیت می‌کند.

ابنا : از اینکه وقت خودتان را در اختیار خوانندگان سایت ما قرار داده و درخواست همکاری با سایت ما را پذیرفتید ممنونیم.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

 

از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها را به ما واگذارید، بر ماست که شما را از سرچشمه، سیراب برگردانیم، چنان که بردن شما به سرچشمه از ما بود، در پى کشف آنچه از شما پوشیده شده نروید. مقصد خود را با دوستى ما بر اساس راهى که روشن است به طرف ما قرار دهید.

 

1- توجّه امام مهدى(علیه السلام) به شیعیان خویش

إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، وَ لا ناسینَ لِذِکْرِکُمْ، وَ لَوْ لا ذلِکَ لَنَزَلَ بِکُمُ اللاَّْواهُ، وَ اصْطَلَمَکُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا:

ما در رعایت حال شما کوتاهى نمى‌کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ‌یم، که اگر جز این بود گرفتارى‌ها به شما روى مى‌آورد و دشمنان، شما را ریشه کن مى‌کردند. از خدا بترسید و ما را پشتیبانى کنید.

2- عمل صالح و تقرّب به اهل بیت(علیهم السلام)

فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِء مِنْکُمْ بِما یُقَرَّبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَلْیَتَجَنَّبْ ما یُدْنیهِ مِنْ کَراهِیَّتِنا وَ سَخَطِنا، فَإِنَّ امْرَأً یَبْغَتُهُ فُجْأَةً حینَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ، وَ لا یُنْجیهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَة:

هر یک از شما باید به آنچه که او را به دوستى ما نزدیک مى‌سازد، عمل کند و از آنچه که خوشایند ما نبوده و خشم ما در آن است، دورى گزیند، زیرا خداوند به طور ناگهانى انسان را مى‌گیرد، در وقتى که توبه برایش سودى ندارد و پشیمانى او را از کیفر ما به خاطر گناهش نجات نمى‌دهد.

3- تسلیم در مقابل دستورهاى اهل بیت(علیهم السلام)

فَاتَّقُوا اللّهَ، وَ سَلِّمُوا لَنا، وَ رُدُّو الاَْمْرَ إِلَیْنا، فَعَلَیْنَا الاِْصْدارُ، کَما کانَ مِنَّا الاِْیرادُ، وَ لا تَحاوَلُوا کَشْفَ ما غُطِّىَ عَنْکُمْ، وَ اجْعَلُوا قَصْدَکُمْ إِلَیْنا بِالْمَوَدَّةِ عَلَى السُّنَّةِ الْواضِحَةِ:

از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها را به ما واگذارید، بر ماست که شما را از سرچشمه، سیراب برگردانیم، چنان که بردن شما به سرچشمه از ما بود، در پى کشف آنچه از شما پوشیده شده نروید. مقصد خود را با دوستى ما بر اساس راهى که روشن است به طرف ما قرار دهید.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد
مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.
به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید دست همسرش را گرفت و گفت
عجله کن! ما باید همین الان سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک عضوی از اعضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود
در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر، برایش بسیار دشوار بود
روزهای آخر قبل از مسافرت ، مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد
سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ، با ببرش وداع کرد
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ، وقتی زن ، بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ، در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :
عزیزم ، عشق من ، من بر گشتم ، این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ، چقدر دوریت سخت بود ، اما حالا من برگشتم ، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ، به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید
ناگهان ، صدای فریادهای نگهبان قفس ، فضا را پر کرد
نه ، بیا بیرون ، بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ، بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی، میان آغوش پر محبت زن، مثل یک بچه گربه، رام و آرام بود.
اگرچه، ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ، نمی فهمید ، اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

نکته ها:
برای هدیه کردن محبت، یک دل ساده و صمیمی کافی است، تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند
محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.
عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی، چشم گیر است.
محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.
بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش، کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ، شیرین و ارزشمند گردد.
در کورترین گره ها ، تاریک ترین نقطه ها ، مسدود ترین راه ها ، عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.
مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست، ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.
 معجزه ی عشق را امتحان کن!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |


آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم: عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .
آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .
مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.
سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

منبع: از نوشته های پائولو کوئیلو

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |

About
Blog Categories
 
Blog Custom
<-BlogCustomHtml-> <-persianstat-> rss 2.0

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

ahafez -->