|
گفتگوی عشق | ||||
|
نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم و چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را آنچه گفتند و سرودنـد تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آیی تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی ... "مولانا" نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت
۸:٥٤ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت
۸:٥۳ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت
۸:٥٢ ق.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
HOPE Thou art my Lord, my golden dream, Agelong the vision of Thy Sun The earth is deaf and blind, my Lord; O yet I feel Thy kingly Grace نوشته شده در سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت
۱۱:٢٠ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
|
||||
|