|
گفتگوی عشق | ||
|
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا تا به کجامی فرستمت حیفست طایری چو تو در خاکدان غم رینجا به آشیان وفا می فرستمت در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست می بینمت به عیان و دعا می فرستمت هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا می فرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود بفدا می فرستمت ای غایب از نظر که شدی همنشین دل میگویمت دعا و ثنا می فرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل بساز و نوا می فرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کایینه یخدای نما می فرستمت ساقی بیا که هاتف غیبم بمژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تست بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:۱٢ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
دو راهب در مسیر زیارت خود، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠٩ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. پندها: پند هر دو حکایت یکی است؛ بندگی عشق تلنگری است که باعث می شود قلب بیدار شود تا خدا را با قلب پاک عبادت کنی؛ آنگاه نماز و روزه با خشوعی انجام می شود که سروپای وجود را فرا می گیرد و عشق والا و مطلق الهی را در دل نهان می سازد. نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠٩ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
پادشاه قدرتمند و توانایی، روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت، در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترک را از اربابش خرید. پس از مدتی که با کنیزک بود، کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور، پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند، و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است، اگر او درمان نشود، من هم خواهم مرد. هر کس جانان مرا درمان کند، طلا و مروارید فراوان به او می دهم. عشق هایی کز پی رنگی بود زرگر جوان از دو چشم خون می گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافه خوشبو خون او را می ریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را می کشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را می ریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه می پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. منبع:مثنوی معنوی نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠٥ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان می داد و بر زمین می ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می کنی؟ نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠٤ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
پیرزنی 90 ساله که صورتش زرد و مانند سفره کهنه پر چین و چروک بود. دندان هایش ریخته بود قدش مانند کمان خمیده و حواسش از کار افتاده، اما با این سستی و پیری میل به شوهر و شهوت در دل داشت و به شکار شوهر علاقه فراوان داشت. همسایه ها او را به عروسی دعوت کردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش کند، سرخاب بر رویش می مالید اما از بس صورتش چین و چروک داشت، صاف نمی شد. برای اینکه چین و چروک ها را صاف کند، نقش های زیبای وسط آیه ها و صفحات قرآن را می برید و بر صورتش می چسباند و روی آن سرخاب می مالید. اما همین که چادر بر سر می گذاشت که برود نقش ها از صورتش باز می شد و می افتاد. باز دوباره آن ها را می چسباند. چندین بار چنین کرد و باز تذهیب های قرآن از صورتش کنده می شد. ناراحت شد و شیطان را لعنت کرد. ناگهان شیطان در آیینه، پیش روی پیرزن ظاهر شد و گفت: ای فاحشه خشک ناشایست! من که به حیله گری مشهور هستم در تمام عمرم چنین مکری به ذهنم خطور نکرده بود. چرا مرا لعنت می کنی تو خودت از صد ابلیس مکارتری. تو ورق های قرآن را پاره پاره کردی تا صورت زشتت را زیبا کنی. اما این رنگ مصنوعی صورت تو را سرخ و با نشاط نکرد. *مولوی با استفاده از این داستان می گوید: ای مردم دغلکار! تا کی سخنان خدا را به دروغ بر خود می بندید. دل خود را صاف کنید تا این سخنان بر دل شما بنشیند و دل هاتان را پر نشاط و زیبا کند. نوشته شده در سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠۳ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
|
||