|
گفتگوی عشق | ||
|
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت
٧:٠۱ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند... نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت
٧:٠٠ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت
٧:٠٠ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
مردی از انصار، نزد امام حسین(ع) آمد و خواست تا نیاز مادی خود را به امام بگوید. امام (ع) فرمود: ای برادر! نیاز خود را به زبان نگو تا آبرویت را نگاه داشته باشی! هر چه می خواهی در نامه ای بنویس و بیاور. من، به خواست خداوند به قدری به تو کمک خواهم کرد که تو را خوشحال کند. نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت
٦:٥٩ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت
٦:٥۸ ب.ظ توسط گفتگوی عشق نظرات () |
|
||