گفتگوی عشق
 
نويسندگان

باز، با دلِ گرفته در هوای تو

شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو

باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات

باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،

روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست

بی‌نوازش صدای آشنای تو

مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن

مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو

من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد

عطر ساده و صمیمی صدای تو

گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است

گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،

غصه‌های تو تمامشان از آن من

شعرهای من، تمامشان برای تو

[ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

نبودی طعنه خار بیابان پای ما را زد

زبان کوفه خیلی حرف‏ها را پشت بابا زد

میان راه دستی گوشوار از گوش من چید و

به دور از چشم‏هایت زخم سیلی بر رخ ما زد

 

شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت باد

[ جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

ای داغدار اصلی این روضه ها بیا
صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا
تنها امید خلق جهان،یابن فاطمه
ای منتهای ارزوی اولیا بیا
بالا گرفته ایم برایت دو دست را
ای مرد مستجاب قنوت و دعا بیا
اللهم عجل لولیک الفرج

[ سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

خداوندا !

اراده ام را به زمان کودکی بازگردان.

همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما

نا امید نمی شدم................

[ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

به امید امده ام ، خانه خرابم نکنی

همه کردند جوابم، تو جوابم نکنی

 

بارها امده ام ، باز مرا بخشیدی

باکلام " برو " اینبار خطابم نکنی

 

گر قرار است بسوزم،بزن اتش اما...

جلوی قاتل ارباب عذابم نکنی...

[ دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

هیچگاه دل انان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید

اینها کسی را

برای پاک کردن اشکهایشان ندارند....

" حسین پناهی"

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

 

باشد حسین فاطمه چون شمع و او پروانه اش
جان می کند ایثار او چون او بود جانانه اش
کرب و بلا میخانه و او ساقی میخانه اش
حق از می قالوا بلی پر می کند پیمانه اش

 

 

 

 

 

 

 

او آمده تا خویش را سر مست شیدایی کند
کز مستی و شیدایی اش بر خلق آقائی کند
در کربلای پر بلا جنگی تماشایی کند
در خدمت پیر عطش لب تشنه سقایی کند

 

 

 

[ دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

ای مراد دیده ها هویی بزن
برق در چشمان آهویی بزن
پرده از روی توهم پاره کن
چاره ها می سوزد آن را چاره کن
عشق را در سینه ها لبریز کن
دشنه ی مظلوم ها را تیز کن
قفل این زنجیر ها را باز کن
ای گل نرگس بیا اعجاز کن

[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

به نام تو ای زیباترین خالق هستی

 

دلم را روانه کرده ام تا به هر سو سرک کشد و سراغی از تو بگیرد.نمیدانم به کدامین سو حرکت درامده و تا کجا یارای جستجویت را دارد اما نیک میدانم که تو خود چراغ راهش خواهی بود.

معبود من!

دیگر بالهایم را گشوده ام ! بالهای خسته ای که تمام این سالها را بدنبال زخم بندی بود و مرحمی که بر زخمهایش بگذارد و جراحت سالهای سال بدون تو بودن را ترمیم کند تا شاید دوباره به حرکت درایند و پروازی را رقم زنند با شکوه و جلالی وصف ناپذیر که همه نشان از عظمت و قدرت بیکران تو دارد.

قلب من! گویا باز قرار است با تپشهایت حماسه ای دیگر بیافرینی و پرنده ای را پرواز دهی که همانند جوجه عقابی می ماند که شوق پرواز در اسمان بیکران دارد و میخواهد به شاهینی بدل شود بی همتا.

چگونه است این عاشقیها؟!

ای که لحظه های زندگیم را عاشقانه رقم میزنی و در هر تپش قلبم عشقی جانسوز قرار میدهی و در هر تراوش نگاهم اتشی پنهان میداری که به هر که میخواهی می رسانیش و بر قلبش می نشانی تا بدنبال تو بی قرار و سرگردان روان شود.

چگونه می توانم با تو سخن برانم ؟ از چه بگویم؟ تو که دلتنگ عاشقانه هایم شده ای ! تو  که مرا سرگرم اسباب بازیهایی میبینی که فنا شدنی هستند و خم به ابرو نمی اوری که چرا سرگرم آنها شده ام و لحظات بدون تو و حضور تو را به فراموشی سپرده ام! بدنبال اثبات کدامین عشقی؟! تو که ذره ذره عالم هستی نشان از وجودت دارد.چگونه است که از روح خودت در مشتی خاک دمیدی و به عظیمترین و زیباترین مخلوقاتت و مقربان درگاهت فرمان دادی که به پای مشتی خاک سجده زنند و از میانشان بهترین برگزیدی و آنقدر بزرگش کردی که بخشش همه ی عالمیان را در گرو رضایت و خرسندی او میگذاری.

چگونه است که از میان خاکیانی این چنین افلاکیانی پدیدار میشوند و سر بر افلاک می نهند و شکوه پروازشان همگان را متحیر می سازد؟ چگونه عشقی است این عشق؟و چگونه عاشقی هستی تو؟!

تو چگونه عاشقی هستی که تمام این هستی را بخاطر مشتی خاک می آفرینی و صبورانه ناسپاسیهایش را تحمل می کنی و خم به ابرو نمی اوری و باز می بخشی و می بخشی ومی بخشی...!! و چرا من اینگونه غافل از عشق توام؟! آن دم که برای ثانیه ای درکت کردم و تمامی وجودم لبریز شد از عشقی وصف ناپذیر و وضوی عشق ساختم و دربرابرت ایستادم تا سجده کنم تمامی عظمتت را ، شاید تنها لحظه ای بود که معنای تک تک کلماتی که بر زبانم جاری میشد را می فهمیدم.

آنجا که در اغوش نوری عظیم بودم و گرمایی بی نظیر و سوزان و زیبایی ای که هیچ سراینده ای را قادر به وصفش نیست و به سختی  در برابرش لب از لب گشودم تا بگویم:

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند بخشنده و مهربان

گویی با تارتار وجودم هر حرفش نقشها می زدو آهنگها می نواخت و به رقص در می اورد تمامی افلاکیانت را ، و مرا دیگر یارای ادای کلمات نبود! در هر حرفی که ادا میکردم مرواریدهای غلطانی روحم را جلا می دادند و هق هق گریه هایم تمامی وجودم را به لرزه انداخته بود. انجا بود که دریافتم که تا چه حد عاجزم از درک این عشق عظیم.ای وای که چه ضعیف و سستم من!

حتی ازبیان کلمات هم عاجز شده ام.چون یافت نمی کنم آنچه را که بتوانم حرارت این عشق را بر صفحه ی سپید کاغذ نقش ببندم و بر دوش کلماتی بگذارم که بر قلب مخلوقاتش بنشینند و بسوزانند انها را در حرارت عشقی عظیم و وصف ناپذیر.

ای دستان من به کمک من ایید و بنگارید هر انچه را قلبم سر میدهد و می سراید و لبهایم زمزمه میکنند. معبود من!

تو را چه میشود که با همه ی بی نیازیت عاشق من – مشتی خاک ، و موجودی که همیشه بدنبال غفلتهایش روان است- گشته ای انتخابم کردی تا آهنگ عشق را با او بنوازی؟ تو که میدانی مرا یارای عاشقی کردنهایت و نرد عشق زدنهایت نیست.اما باز هم تسلیمم .اگر تو چنین میخواهی پس باید بشود.چرا که تو خالق منی و هر آنچه بخواهی میشود.

من نیز بال گشوده و اماده ام.تو خود به یاریم بیا و پروازم ده، پروازی بی نظیر.آنچنان که بتوانم عظمت عشق تو را و شکوه تو را برای تمامی عالم به تصویر کشم و نهایت در تو ذوب شوم و تمام شوم ، آنهم تمام شدنی بی نظیر

خدای من !

دوستت دارم

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]

به نام توعاشقترین

 

و روزی دیگر آغاز شد.و چقدر دلتنگم ای عشق!

لحظه هایم چگونه سپری میشوند بدون تو؟! در حسرت عاشقانه ای بی تابم که چونان کودکی می ماند که به هر سو دوان در جستجوی گرمای دستان پدر و آغوش پر مهر مادر میگردد.

تارهای احساسم را به کدامین عشق پیوند زنم تا بگرمابخش عشق تو برای وجود سرد و خسته ام باشد و بوی تو را برایم به ارمغان اورد؟!

مشامم را ،عطر کدامین عشق مدهوش می سازد و یاداور لحظات عاشقی تو برایم میشود؟!

این روزهایم با دلتنگی هایی خاص تر میگذرد و ثانیه ثانیه هایش را بی تاب تر می شوم. دیگر دیوارها برایم قابل تحمل نیستند ، چونان زندانی می مانند که در ان دست و پا می زنم و بدنبال مفری می گردم برای فرار از خودم.اما نمی دانم که به کدامین سو می توانم بگریزم و در کدامین پناهگاه می توانم پنهان شوم و عاشقانه ، عاشقانه هایت را سر دهم و مدهوش و بی قرار چونان کودکی بی تاب خود را در آغوش تو ببینم و دستان گرمت را لمس کنم.

کلمات به کمکم آیید که دیگر یارای تحملم نیست. انگشتان من ملتمسانه می خواهم یاریم کنید و همنوا با قلبم و همراه با ذهن آشفته ام آنچه لایق عشق او و عظمت خداییش هست بسرایید. شاید مرحم قلبی دردمند یا زخمی باشید وشاید آتش عشقی را در قلبی خاموش شعله ور سازید و زندگی بخش انسانی شوید و او را به سرچشمه ی حیاتش و به آغاز آفرینشش و از همه مهمتر به خدایش که همه چیز اوست برسانید.

قلب من! ترا چه شده که اینگونه  آهنگ حیات می نوازی و تپشهایت چونان طبلی حماسی بر هم میکوبد و وجودم را متبلور از عشقی می سازد که فراتر از درک من است؟

شما ای نفسهای من! چگونه می ایید و می روید و در هر امدن و رفتنتان بدنبال چه می گردید؟

و تو ای جسم من ! از چه به لرزه امده ای ؟ تو را چه شده که چنین بی تاب ولرزان شده ای؟ بدنبال کدامین عشق روان شده ای و به سوی چه کسی دستانت را دراز کرده ای؟

تو می دانی که دراین دنیای خاکی نمی توانی بدنبال چیزی بگردی که فانی است ، چرا که عشق چیزی است ابدی و بی انتها.

تو افریده شده ای که بیاموزی ذره ای هستی از تمامی افرینش! ذره ای از نهایت یک عشق که ابدی و لایزال است. تو خلق شده ای که بیاموزی هر ذره ذره ی افرینش را باید ارج بنهی و دوست داشته باشی چرا که هدیه ی عشق عاشقی است بی نظیر. و ذره ذره ی این افرینش بندی است بر پای تو برای نپریدن ورها نشدن ، برای در حصار ماندن و عاشق نشدن. چرا که انها عشق را در همین حصارها و بندها یافته اند .خاکیانی که در بندند و زنجیرها به پا افکنده اند ، و تو باید بیاموزی چگونه بند بگسلی و رها شوی و در رهایی عاشقانه بسرایی نغمه های عاشقی را برای تمامی انها که در قفسها محبوسند و غل و زنجیرها به پا دارند.

تو باید چونان پرنده ای آزاد و زیبا نغمه های رهایی را عاشقانه سر دهی و پرواز بیاموزی و چنان زیبا اوج بگیری که از زیبا اوج گرفتنت زنجیرها پاره شوند ، و پرنده های عاشق رها شده و آنها نیز در اوج پروازشان عاشقانه هایشان را سر دهند و اینگونه است که او! خدایم رامیگویم ، اشک شوق سر میدهد و بر افلاکیان و فرشتگان مقربش ندا می دهد که بنگرید بنده ی مرا! این همان موجود خاکی ای است که من از روح خودم دراو دمیدم و او را لایق " تبارک الله احسن الخالقین " خود ساختم.

ای قلم نمی دانم چگونه است که هنوز بی تاب بی تابی و می نگاری بر صفحه ی سپید کاغذ.شاید تو بتوانی آنچه را که او روزی بر لوح سپید روح من نگاشته بنگاری و به این تپیدنهایم پایان دهی.

شاید تو بتوانی به تصویر کشی عاشقانه های معبودم را . آنجا که تمام جهان را بخاطر من خاکی می آفرینند و زیباترینهارا برایم رقم می زند و من ناتوان از دیدن و لمس تمام اینها هنوز بدنبال گرمای عشقی می گردم که بی قرارم و مدهوشم سازد.

انجاکه مجنون عاشق لیلی شود

لیلی کجا سر میکند؟

 

مرا دیگر یارای نوشتن نیست .نفسهایم به شماره افتاده وقلبم گویی تحمل این تپیدنها را دیگر ندارد .ملتمسانه اشک میریزم و از این مرواریدهای غلطانی که به کمکم امده اند می خواهم که ببارند .شاید کمی ارام گیرم. شاید

تقدیم به تو ای نهایت عشق

خدای بی همتای من!

[ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وجودم در نفس سرد باغ خشکیده است و بغض گلویم ، زخم می زند آخرین نفس هایم را به فریادم برس ، خدای مهربان
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed

<-BlogCustomHtml-> <-persianstat-> rss 2.0

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

ahafez -->

مشاوره حقوقی

- مشاوره حقوقی رایگان