|
گفتگوی عشق | ||
|
بسم الله الرحمن الرحیم کسی که از تو حاجتی خواسته است ، آبروی خود را با درخواست از تو ریخته است ،تو دیگر با رد کردن او ،آبروی خود را نریز. امام حسین ( ع) [ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٥ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
دوستی کلام زیبایی است که هرکس درکش کرد، ترکش نکرد.
مورچه ای دانه ی درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت . از او پرسیدند: کجا می روی؟ گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم. گفتند : واقعا که مسخره ای! تو اگر هزارسال هم عمرکنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان بگذری تا به او برسی. مورچه گفت: مهم نیست، همین که من دراین مسیر باشم ،او خودش می فهمد که دوستش دارم.
به نقل از کتاب ز....مثل زندگی، مسعود لعلی [ سهشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
گفتم که ببخش گفت که من بخشیدم
گفتم که خدایا همه سر من گنهم
گفتا که منم خدای تو بخشیدم
گفتم که من این همه الوده ام
گفتا که منم خدای تو ،بخشیدم
گفتم که دو دستم خالی است
گفتا که مگر امید هم هیچ نیست؟
گفتم نگهم کن که همه سر گنهم
گفتا که منم خدای تو ،پس لبخند
گفتم نه نمازی ،نه دعایی،نه که شب بیداری
خندی و بگفت شکر ایزد داری؟
گفتم که نه طاعت ،نه عبادت،نه سجود
خندی و بگفت که محبت،که رفاقت که خمود
گفتم که خدایا من شکایت کردم
خندید و بگفت من عبادت کردم
گفتم به درت هیچ ندارم یا رب
گفتا که ندادم که بگیرم به غضب
گفتم که اگر برانیم از درخود
خندید و بگفت :بنده ام باز بخند
بنده ام باز بخند
[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
و چقدر دلم تنگ توست : خدایا و چقدر دلم میخواهد باز در آغوشت بگیری مرا و هیچ چیز را احساس نکنم جز تو. و چقدر دلم تنگ لحظه لحظه حس حضور توست. و شنیدن صدای آرامبخشت که جز طنین صدای خودت هیچ صدایی نیست که ...... و باز شکرت ای معبود من که با همه ی آلودگیم باز هم نگاهت را از من نمی گیری ..... هنوز طنین صدایت را از من دریغ نمی کنی که ای بنده ی گنهکار من بیا..........بیا که هنوز به انتظار امدنت نشسته ام که ...خودم راه را برایت هموار کرده ام که برسی و گرد خستگی از تن بتکانی... معبود من ... یگانه همراه همیشگیم.... بگشا آغوشت را که دیگر مرا توانی نیست خسته ام .... خسته ی خسته ی خسته دلم گرفته از همه ی بی تو بودنها از همه ی بی صداییها و از همه ی ..... پس کی می رسد روزی که باید.....! و تو اینگونه با من بنده ی گنهکارت عشق بازی می کنی عاشق ترین عاشق!!!! و اینگونه صدایم می کنی انگاه که فراموشت می کنم و سرگرمم می کند این اسباب بازیهای دروغین اطرافم... و آنگاه که دلت تنگ قطره های اشک عاشقانه ام می شود آنقدر عاشقم می شوی که دلم تنگ شود از دلتنگیت و ببارد از چشمهای آلوده به گناهم مرواریدهایی که پاک می کند دل زنگار گرفته ام را .... ببارید ای مرواریدهای زیبا و بشویید زنگارهای قلب خسته و مجروحم را!!! تا صاف شود و ببیند عشقی را که با تمام وجود معبودم به پای من گنهکار می ریزد و با صبر و حوصله دوباره منتظرم می ماند که برگردم.....!!!!! تا بگیرد دستان سرد و بی روحم را تا بگیرد در آغوشش این جسم خسته و ناتوان را و دستی بکشد بر روح نا آرام و قلب زنگار گرفته از گناه فراموشی او را!!!! دلم تنگ تنگ است برایت ای همه ی زیبایی... دلم تنگ است برایت ای همه ی آرامش.... دلم تنگ است برایت ای همه ی آنچه که باید داشته باشم و هستی و من نمی فهمم دلم تنگ است دلم تنگ است تنگ تنگ بیا که باز سر برشانه های مهربانت گذارم و لحظه لحظه خستگیهایم را بگریم و آرام گیرم و بخوابم و وقتی بیدار شدم ...بیدار شده باشم ....بیدار بیدار و شما ای انگشتان من که در اختیار من نیستید و از قلبم فرمان می برید پس کمکش کنید تا به معبودش بیشتر از این التماس کند ....شاید که .....!!!! خدای من !!! کاش به من هم این قدرت را می دادی تا من هم مثل تو بتوانم با خودت عشق بازی کنم و آنقدر عاشقانه عاشقت شوم که که دیگر آنقدر گناه نکنم و از تو غافل نشوم .... که تو اینگونه دلت برای من تنگ شود و باز به اینجا برسانی که من اعتراف کنم که خدای من ! معبود من !پروردگار من ! دلم تنگ تنگ است برای تو دلم تنگ خداییست که همه ی عالم را به خاطر من آفرید و فرمان داد که مبادا کاری کند که من بنده ی گنهکار ناراحت شوم و وای بر من !!! وای بر من غافل!!! وای بر من!!!! [ سهشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
- آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همهی انسانها برابرند. (مارتین لوترکینگ) [ سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
کودکی اندیشید که خدا چه می خورد و چه می پوشد و در کجا منزل دارد؟ ندا امد: خدا غم بندگانش را می خورد ،گناهانشان را می پوشد و در قلب شکسته ی انها ساکن است. الهی به حق پیامبر رحمت(ص) انهاییکه چشمشان به درگاه توست را ناامید برمگردان الهی امین [ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٩ ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ [ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست. [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
چهل شبانه گذر کرد بر زمین بى تو چهل شبانه بى عشق، بى یقین، بى تو پس از تو پیرهن سوگوار تا به ابد چه گریه ها که ندارد در آستین بى تو مرا که چله نشینِ خرابه ها شده ام مرا که با غم هر ثانیه [ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
عارفی را پرسید:روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شادم به ان بنگرم و هر وقت هم غمگین هستم به ان نظر کنم. گفت : حک کن " می گذرد" [ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ق.ظ ] [ گفتگوی عشق ]
|
||